جایی برای بارش...
23 مهر 95 :: نویسنده : فرشته

ایستادم به بلندی بدنم لرزان شد
زیر ِخروار ِنی و سنگ تنت پنهان شد

بسکه مبهوتِ جمال اَحَدیّت بودی
که در آوردنِ پیراهن تو آسان شد

چقَدَر نیزه فرو رفته به جسمت ، گوئی
گودی قتلگهت تنگ تر از زندان شد

نعل تازه به سُم ِ اسب زدن فکر که بود؟
که سراپای تو با سطح زمین یکسان شد

آنقَدَر زیور و خلخال ربودند ز ما
که به بازار ِ طلا نرخ طلا ارزان شد...


سعیدخرازی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic