جایی برای بارش...
22 اسفند 93 :: نویسنده : فرشته

شازده کوچولو پرسید :غمگین تر از اینکه بیای و کسی

از اومدنت خوشحال نشه چیه ؟

روباه گفت :

بری و کسی متوجه رفتنت نشه ..






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
26 بهمن 93 :: نویسنده : فرشته

هیچ حرفی مــلال انگیــزتر از صدای سرکش سکــــوت نیست.

نادر ابراهیمی / یک عاشقانه ی آرام





نوع مطلب : داستان، دل نوشته...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
13 مرداد 93 :: نویسنده : فرشته

دلتنگم

مثل بارانی که

پشت پنجره زار می زند

و کسی دردش را

نمیفهمد...


                                        م.غفاری


آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس





نوع مطلب : دل نوشته...، شعر، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
12 مرداد 93 :: نویسنده : فرشته

چه کسی میتواند بگوید

تمام شد و

دروغ نگفته باشد؟


                      نادر ابراهیمی





نوع مطلب : دل نوشته...، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
29 خرداد 93 :: نویسنده : فرشته

خوش به حال انار ها و انجیرها

دلتنگ که میشوند

میترکند.....

 

 اخوان ثالث





نوع مطلب : دل نوشته...، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
26 خرداد 93 :: نویسنده : فرشته

کودک که هستی

با هرچه که هست

شادی

بزرگ که میشوی

با هرچه نیست

غمگین

 

 

 

 





نوع مطلب : دل نوشته...، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
6 مهر 92 :: نویسنده : الی

اتوبوس با سر و صدای زیادی در حرکت بود. یکی از مسافران پیرمردی بود که دسته گل سرخ بسیار زیبایی در دست داشت.



نزدیک او دختر جوانی نشسته بود که مرتب به گل های زیبای پیرمرد نگاه می کرد.
به نظر می رسید از آنها خیلی خوشش آمده است.
ساعتی بعد اتوبوس توقف کرد و پیرمرد باید پیاده می شد.
پیرمرد بدون مقدمه چینی دسته گل را به دختر جوان داد و گفت:
مثل این که شما گل رز دوست دارید . فکر می کنم همسرم هم موافق باشد که گل ها را به شما بدهم. به او خواهم گفت که این کار را کردم.
دختر جوان گل ها را گرفت خیلی خوشحال شده بود . پیرمرد پیاده شد و اتوبوس دوباره به راه افتاد
دختر جوان که بیرون را نگاه می کرد ؛ پیرمرد را دید که وارد قبرستان کنار جاده شد.


بهترین و زیباترین چیزهای دنیا را نه می توان دید و نه می توان لمس كرد ،  باید در درون احساسشان کرد.

 




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
4 مهر 92 :: نویسنده : الی

اتوبوس با سر و صدای زیادی در حرکت بود. یکی از مسافران پیرمردی بود که دسته گل سرخ بسیار زیبایی در دست داشت.



نزدیک او دختر جوانی نشسته بود که مرتب به گل های زیبای پیرمرد نگاه می کرد.
به نظر می رسید از آنها خیلی خوشش آمده است.
ساعتی بعد اتوبوس توقف کرد و پیرمرد باید پیاده می شد.
پیرمرد بدون مقدمه چینی دسته گل را به دختر جوان داد و گفت:
مثل این که شما گل رز دوست دارید . فکر می کنم همسرم هم موافق باشد که گل ها را به شما بدهم. به او خواهم گفت که این کار را کردم.
دختر جوان گل ها را گرفت خیلی خوشحال شده بود . پیرمرد پیاده شد و اتوبوس دوباره به راه افتاد
دختر جوان که بیرون را نگاه می کرد ؛ پیرمرد را دید که وارد قبرستان کنار جاده شد.


بهترین و زیباترین چیزهای دنیا را نه می توان دید و نه می توان لمس كرد ،  باید در درون احساسشان کرد.

 




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
4 مهر 92 :: نویسنده : الی




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
20 مرداد 92 :: نویسنده : نسترن

امتحان پایانی رشته فلسفه شروع شده بود. استاد فقط یک سئوال برای دانشجویان مطرح کرده بود سئوال این بود.
شما چگونه می‌توانید مرا متقاعد کنید که صندلی رو به رو شما نامرئی است؟
تقریبأ یک ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ‌های خود را در برگه امتحان بنویسند به غیر از دانشجویی که تنها ۵ ثانیه طول کشید تا جواب را بنویسد.
چند روز بعد که استاد نمره دانشجویان را به آنان داد؛ آن دانشجو بالاترین نمره کلاس را گرفته بود.
 
او در جواب نوشته بود:

 کدام صندلی؟






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
22 تیر 92 :: نویسنده : روشنک
دختری از برادرش پرسید:عشق یعنی چه؟


برادرش جواب داد :عشق یعنی توهرروز شکلات من رو از


کوله پشتی مدرسه ام برمیداری و من هرروز باز هم شکلاتم رو


همونجا میگذارم...





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
27 اسفند 91 :: نویسنده : نسترن


زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد!!





نوع مطلب : داستان، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت
وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن
به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت رو بشکنی!!!
سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
12 آبان 91 :: نویسنده : نسترن

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد
و برمی گشت !
پرسیدند :
چه می کنی ؟
پاسخ داد :


در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...
گفتند :
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است
و این آب فایده ای ندارد
گفت :
شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم :
هر آنچه از من بر می آمد !!




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
2 مهر 91 :: نویسنده : محسن
شاگرد از استاد پرسید عشق یعنی چی ؟


استاد به شاگرد گفت برو به گندم زار و پرپشت ترین خوشه را بیار


شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت:


استاد پرسید: چه آوردی ؟


با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به


امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.


استاد گفت: عشق یعنی همین...!


شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟


استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش


كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...


شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .


استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین


درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی


برگردم .


استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!


و این است فرق عشق و ازدواج






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
12 شهریور 91 :: نویسنده : محسن

مادرم همیشه از من می‌پرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

طی سال‌های متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب می‌کردم، پاسخی را حدس می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که باید پاسخ صحیح باشد

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسان‌ها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم می‌گفتم: مادر، گوش‌هایم

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر می‌کنم چشم‌ها مهمترین عضو بدن هستند

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفته‌ای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدم‌ها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم می‌گفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر می‌شوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم

اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
21 تیر 91 :: نویسنده : محسن
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد.

همه آرزوی تملک آن را داشتند.


بادیه*نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند،

اما مرد موافقت نکرد.


حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند.

باد یه شین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست

اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند،

باید به فکر حیله ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد،

در حاشیه جاده ای دراز کشید.

او می*دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد...

مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به

طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.

مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست

که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود.

به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست،


پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است.

فریاد زد: صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم.

بادیه*نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید،

اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.

"برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی..."

بادیه نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد.

اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.

بادیه*نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ،

اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد...





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
10 تیر 91 :: نویسنده : محسن

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود

. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته

اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم

. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت

: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود

برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم

که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد .

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید

که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.

... تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ستـــ ...





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
23 اردیبهشت 91 :: نویسنده : الی

 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید ,اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:

از میان تعداد بسیاری از فرشتگان, من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.

او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.

کودک دوباره پرسید:

 اما اینجا در بهشت, من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند گفت:

فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:

من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت:

فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین واژه ها یی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به و یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید:

شنیده ام در زمین آدم های بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند ادامه داد

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد

اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد.

خداوند گفت:

فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت به من را خواهد آموخت. اگرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد.

کودک می دانست که به زودی باید سفرش را آغاز کند و به آرامی یک سوال دیگر ار خدا پرسید:

خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را بگویید.

خداوند بار دیگر  او را نوازش کرد و گفت:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد,به راحتی می توانی او را

مادر

صدا کنی!!!

برگرفته از کتاب«نشان لیاقت عشق»





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
24 فروردین 91 :: نویسنده : نسترن
یك روز یک پسر کوچولو که می خواست انشا بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟ پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم

مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.

کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه وهیچی نداره

تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی..

داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه.

می ره تو اتاق کلفتشون که اون رو بیدارکنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....؟؟؟؟ میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه. فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟

پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چیه: سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالیکه نسل آینده داره توی كثافتدست و پا می زنه .....




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات